درباره وبلاگ به نام خالق دوست که هرچه دارم از اوست! به وبلاگ خودتون خوش آمدید. نويسندگان
|
محفـــــــــــل انـــــــــــــس
جمعه 16 فروردين 1392برچسب:, :: 16:16 :: نويسنده : لیال
خانمی ۳ پیر مرد جلوی درب خانه اش دید. - شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستید بفرمایید داخل. اگر همسرتان خانه نیستند، می ایستیم تا ایشان بیایند. همسرش بعد از شنیدن ماجرا گفت: به داخل دعوتشان کن. بعد از دعوت یکی از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمی شویم. خانم پرسید چرا؟ یکی از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن یکی موفقیت و دیگری عشق است. حال با همسرتان تصمیم بگیرید کدام یک از ما وارد خانه شود. بعد از شنیدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شاید خانمان کمی بارونق شود. همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقیت نه؟ عروسشان که به صحبت این دو گوش می داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد. شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بیاید. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد. 2 نفر دیگر نیز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم! یکی از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و یا موفقیت را دعوت می کردید، ۲ نفر از انســــان هـــای احســـاساتــی بـیشتـــر بـتـــرسیـــد ؛
آن ها قـــادرند ناگهـــانی ،
دیگــــر گــریــــه نکـننــد
دوسـتــــ نــداشتـــه بــاشـنـــد
و قـیـــدِ همــه چـیــز را بــزننــد
حتـــی زنــدگــــی. چهار شنبه 2 اسفند 1391برچسب:, :: 14:57 :: نويسنده : لیال
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد
گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو در شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز برمن که ز کوی ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
بی تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم
شنبه 28 بهمن 1391برچسب:, :: 22:11 :: نويسنده : لیال
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد! دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به مهمانی گلهای باغ می آورد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند!
من كساني را مي شناسم كه با صداي بلند دعا مي خوانند، اما دستشان به ستاره اي نمي رسد
اما كساني هستند كه بي دعا با خدا دست ميدهند!
دو شنبه 9 بهمن 1391برچسب:, :: 21:5 :: نويسنده : لیال
با آمدنت قرار دل ها آمد
دو شنبه 2 بهمن 1391برچسب:, :: 16:58 :: نويسنده : لیال
در انتظار دیدنت همه ی دلها بیقرارند: برای خودت زندگی کن،
کسی که ترا دوست داشته باشد، با تو میماند!
شنبه 23 دی 1391برچسب:, :: 23:0 :: نويسنده : لیال
کو آن کسی که کار برای خدا کند؟ بر جای بیوفایی مردم وفا کند هرچند خلق سنگ ملامت بر او زنند بر جای سنگ نیمه شبها دعا کند!
دو شنبه 18 دی 1391برچسب:, :: 22:39 :: نويسنده : لیال
چايت را بنوش نگران فردا نباش از گندمزار من و تو مشتي كاه مي ماند براي بادها (نيـــــــما) |
|||||||||||||||||
![]() |